و تواصو بالصبر ...
صدای شر شر ِ باران و من ، بی تو به تنهایی
امان از دست این دوری ، فغان از ناشکیبایی
صدای شر شر ِ باران و من ، بی تو به تنهایی
امان از دست این دوری ، فغان از ناشکیبایی
هوای آسمان ِ دل ِ من ، بدون ِ تو ابری ست
که سوز ِ سردی دور ی ت ، استخوان سوز است
در سراشیبی لواشک ها
سینه ای را به تاب می بینم
تشنه ام که لبان ِ سرخت را
هر نفس چون شراب می بینم
یادگاری ز اولین دیدار
پل ِ چوبی ؛ کنار ِ من بودی
موج میزد خزر به چشمانت
دلبری رو به آب می بینم
یاد داری به ساحلی تنها
من و تو ، برف ، آدمک برفی
یخ زمین ، آسمان و دریا هم
عاشقی دل-کباب می بینم
" بازویت را به من حصاری کن
تنگ تر کن به سینه ات من را "
صحنه ای که ز گفتگوهامان
گاه گاهی به خواب می بینم
یادت آید میان کوهستان
یک امامزاده بر لب رودی
تیر ِ حاجت روانه از هر سو
لکنش بی جواب می بینم
نه توان ِ ندیدنت دارم
نتوانم که در برت گیرم
من اسیرم میان ِ چشمانت
زندگی را سراب می بینم
چون سه تاری که سیم مشتاقی ش
پاره باشد ، ز کار افتادم
من ز دست ِ نگاه خرمایی ت
حال خود را خراب می بینم
می نویسم که حال ِ من خوش نیست
خاطراتت هر آنچه من دارم
می شود زندگانی م باشی ؟
بوسه ای در جواب می بینم.
پی نوشت :
یه وقتایی یه اتفاقایی تو زندگی آدمی می افته که از هر طرف سرش رو بگیری به ته ش نمی ارزه
مثه اونی که اتفاق افتاد
آنچه من دانم و تو ، جز به اشارت نشود
گفته آید به ورق ، عِرض ِ جهانی ببرد









ای سرو خرامان که شدی قوت ِ جانم
بی روی تو دیگر نبُوَد تاب و توانم
گفتم به فلک از سر ِ یاری بنما لطف
من را ، تو به دامان ِ گلم ، باز رسانم
تا دست بر آن زلف ِ دو تا برده و بی خویش
یک بوسه ز سیب ِ رخ ِ محبوب ستانم
وآنجا به سخن آیم و یک دست به زلفش
با دست ِ دگر جام به کف ، چرخ زنانم ( رقص کنانم )
گویم : به طلب زلف ِ نگاری اگر ای دوست
تو طالب ِ حکمت شده ای ، کز دو جهانم
جز بی می و معشوق نشاید که بخوانم
این درس ز چشمان ِ وی آموخت زمانم
" یک بوشه ز لبهای نگاری که به کام است
بر حیرتم افزوده دهد راه نشانم
*******
خرمایی چشمان ِ تو با همرهی زلف
چون متفقین ، آمده بستند دهانم
این دید چه دردی ست ؟!! نداند دگری هیچ
در دسترسی بر رخ ِ تو چون دگرانم
من داه به تو دل ، وَ در این شامگه ِ هجر
شب ها به سحر ، روز به شب ها نگرانم
چشمت به یکی منظره من را چو ز خود برد
عمری ست که من در پی چشم ِ تو روانم ( دوانم )
زآن قامت ِ سرو و رخ ِ مهتاب و خم ِ زلف
چون غنچه ئ لب های تو ، من بسته دهانم
تقدیم به تو آیینه دار جمال حق
به تو
دور خیلی نزدیک
که تمام زندگانی من شده ای ....
گفتم بدهم شرح ِ فراق تو به یک شعر
دیدم که غزل پیش غم ِ عشق ، حقیر است
گل به حسن ِ وجه، مثل ِ روی ِ زیبای تو باشد
ماه خواهد تا که رویش ، همچو سیمای تو باشد
سرخی ِ لب چون عقیق و صفحه ئ صورت چو ماه
با دو تار ِ زلف ِ روشن ؛ خوان ِ یغمای تو باشد
زلف ِ تو در روشنی برتر ز خورشید است و ماه
عاشق ِ زیبایی ِ روی ِ دل آرای تو باشد
غیرتم کشته در این وادی ِ حیرت که بگویی
" سالک آن نیست که مست از می ِ صهبای تو باشد "
حکمت ِ خرمایی ِ چشمان ِ زیبای تو شاید
آخرین ِ فرصت ِ حل ِ معمای تو باشد
گر برانی به زبانی و بخوانیم به آغوش
آن مهم است که از لعل ِ شکرخای تو باشد
دل ِ من گفت برایت غزلی را بسرایم
واژه ای نیست که اندر خور ِ والای تو باشد
حسن یوسف شد به استغنا، زلیخا در طلب
یوسفی اینجا مقامش چون زلیخای تو باشد
21/10/1393
تقدیم به تو و نگاه ت که روزی رها یم کردی ، آیینه دار حضرت جمال 

با دو - سه کس ، مونس و یار ِ ندیم
دور هم در بحث و جرّ ِ حکم ِ دین
نی به صدر منبر ، از روی زمین
در تفاوت های حق با لفظ ِ هو
فکر ِ خود بودیم و گرم ِ گفتگو
تا که آمد دوستی با خشم و کین
" از چه بنشستی که واویلای دین
حکم قران گشته معدوم از جهان
تو نشستی بهر بحث و گفتمان
باز برخیزید ، یاران هی کنید
فکر این طامات از سر طی کنید
تو میان ِ گفتمان رفتی به خواب
شد خیابان پر ز دخت ِ بی حجاب
امر ِ معروف از جهان افتاده است
دین ِ حق از دست ِ مردم مانده است
پی نوشت :
خبر فجیع و دلخراش اسیدپاشی و حواشی دور و برش تا برسد به شاهکار جدید وکیل الحکومتی یان ِ دارالحکومه ی ما قلقلک این چند پاره بود
ضعف و کاستی هاش رو ببخشین
اللهم اهدنا الصراط المستقیم
آمین
سلام به تو که آیینه داری حضرت دوستی یگانه
اینهم بخاطر خواست و اصرار تو
پی نوشت :
ببخشین که این خونه کم و کمتر از کم سیاه میشه و تغییر میکنه
دل و دماغی برای نوشتن نیست
ممنون از دوستان عزیزی که به یاد این کمترین بودن
شاد و سلامت باشین
عادت کرده ام آنگونه مرا ببينند که نيستم، يک طوري دلخواه خودشان و نه هم خواست من
عادت کرده ام سکوت کنم وقتي در سرم تظاهرات افکار و آمال مختلف است ، دلتنگ ميشوم وقتي افکار اعتصاب مي کنند، وقتي ريشه غزلم ميخشکد ، وقتي ترانه با من بيگانه ميشود... اما عادت کرده ام حتي به آن زمانهايي که قلم با من قهر است، کلمه با من قهر است، حرف و واژه و سخن حتي با من قهر است ...عادت کرده ام
من از قبرستانهايي که شب درش را مي بندند بيزارم اما عادت کرده ام که ديگر شب ها به مرده هاي عزيزم سر نزنم، اصلن به آنها سر نزنم
من حتي عادت کرده ام آنجايي که بايد باشم ، نباشم... مانند همين الان که کنار تو نيستم
اي يار بکش دستم آنجا که تو آنجايي
شاعر تویی که قاب ِ جهان را شکسته ای
آری جهان فدای تو و گوشه ئ نظرت
لیلی شده ای و من ، از جان شده مفتونت
یک غمزه ئ چشم ِ تو دل برده ز مجنونت
هرگز نتوانم دید همچون تو پری رویی
آن عارض و خط ِ خوش ، وآن روی قمرگونت
تو همچو چلیپایی ، تعلیقه ئ نستعلیق
با این خد و خط و خال شهری شده مفتونت
یک خط که به لب داری ، خطی م به زیر چشم
سوم خط ِ ابروها در چهره ئ موزونت
خرمایی چشم تو تا سنبله ئ مویت
جغرافی زیبایی افزوده بر افسونت
شهری به سخن گفته بر این تن ِ دل خسته
شیرین شده جان ِ تو ، وآن طالع ِ میمونت
پیرم به نصیحت گفت : از دایره ئ هر عقل
بیرون برد این واحه از چندی و از چونت
در قلزم حیرانی هشدار! که اندازد
یک بوسه ز لبهایش از دایره بیرونت
بر ما چو نظر کردی زآن دیده ئ خرمایی
حیران ز تن و جانم از چشمه ئ افسونت
من گشته اسیر تو ، بانوی رها از هر ....
دربند-نمودن هست انگار که در خونت
لیلی شده ای
آری
من هم شده
مجنونت
11/4/1393
2:45 سحر
پی نوشت :
آمدی جانم به قربانت
جانم به قربانت
همین.
یعنی که چه می نویسند " تمامی آدمها با هم برابرند . " این جمله ئ ناصواب دیگر چیست که لقلقه ئ زبان خاص و عام شده است؟!!! اولن که هیچ یکی با یک ِ دیگر برابر نیست و در عالم واقع و زندگانی آدمیزادی که دیگر اصلن درست نیست.
اگر درست بود که در این شهر دراندر دشت ِ در روز بیست میلیونی و در شب شانزده میلیونی و در این فلکه ئ شلوغ ِ هشتصد هزار نفری چشمانم فقط دنبال تو نبود ....
هیچ یکی با این یک برابر نیست
پی نوشت :
همه با هم برابرند اما بعضی برابرتر ... ( یکی از قوانین مهم قلعه حیوانات - جورج ارول )