عنوان پستی که نوشته نشد،هرگز

عادت کرده ام بي صدا گريه کنم ، طوري گريه کنم که کسي نفهمد، يا اصلن راست تر بگويم عادت کرده ام گريه نکنم...

عادت کرده ام آنگونه مرا ببينند که نيستم، يک طوري دلخواه خودشان و نه هم خواست من

عادت کرده ام سکوت کنم وقتي در سرم تظاهرات افکار و آمال مختلف است ، دلتنگ ميشوم وقتي افکار اعتصاب مي کنند، وقتي ريشه غزلم ميخشکد ، وقتي ترانه با من بيگانه ميشود... اما عادت کرده ام حتي به آن زمانهايي که قلم با من قهر است، کلمه با من قهر است، حرف و واژه و سخن حتي با من قهر است ...عادت کرده ام

من از قبرستانهايي که شب درش را مي بندند بيزارم اما عادت کرده ام که ديگر شب ها به مرده هاي عزيزم سر نزنم، اصلن به آنها سر نزنم

من حتي عادت کرده ام آنجايي که بايد باشم ، نباشم... مانند همين الان که کنار تو نيستم

اي يار بکش دستم آنجا که تو آنجايي

+تاریخ سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 3:43 نویسنده غریبه |


شاعر تویی که قاب ِ جهان را شکسته ای

آری جهان فدای تو و گوشه ئ نظرت

لیلی شده ای و من ، از جان شده مفتونت

یک غمزه ئ چشم ِ تو دل برده ز مجنونت

 

هرگز نتوانم دید همچون تو پری رویی

آن عارض و خط ِ خوش ، وآن روی قمرگونت

 

تو همچو چلیپایی ، تعلیقه ئ نستعلیق

با این خد و خط و خال شهری شده مفتونت

 

یک خط که به لب داری ، خطی م به زیر چشم

سوم خط ِ ابروها در چهره ئ موزونت

 

خرمایی چشم تو تا سنبله ئ مویت

جغرافی زیبایی افزوده بر افسونت

 

شهری به سخن گفته بر این تن ِ دل خسته

شیرین شده جان ِ تو ، وآن طالع ِ میمونت

 

پیرم به نصیحت گفت : از دایره ئ هر عقل

بیرون برد این واحه از چندی و از چونت

 

در قلزم حیرانی هشدار! که اندازد

یک بوسه ز لبهایش از دایره بیرونت

 

بر ما چو نظر کردی زآن دیده ئ خرمایی

حیران ز تن و جانم از چشمه ئ افسونت

 

من گشته اسیر تو ، بانوی رها از هر ....

دربند-نمودن هست انگار که در خونت

                          لیلی شده ای

                                                    آری

                                                                من هم شده

                                                                                     مجنونت

11/4/1393

2:45 سحر

 

پی نوشت :

                   آمدی جانم به قربانت 

                                                                   جانم به قربانت

                                                                            همین.

 

+تاریخ چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 3:18 نویسنده غریبه |


یعنی که چه می نویسند " تمامی آدمها با هم برابرند . " این جمله ئ ناصواب دیگر چیست که لقلقه ئ زبان خاص و عام شده است؟!!! اولن که هیچ یکی با یک ِ دیگر برابر نیست و در عالم واقع و زندگانی آدمیزادی که دیگر اصلن درست نیست.

اگر درست بود که در این شهر دراندر دشت ِ در روز بیست میلیونی و در شب شانزده میلیونی و در این فلکه ئ شلوغ ِ هشتصد هزار نفری چشمانم فقط دنبال تو نبود ....

هیچ یکی با این یک برابر نیست

 

پی نوشت :

همه با هم برابرند اما بعضی برابرتر ... ( یکی از قوانین مهم قلعه حیوانات - جورج ارول )

 

+تاریخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 12:36 نویسنده غریبه |


تعلیق را بی وزنی گفته اند و  تعلّق را تحت جاذبه ئ چیزی بودن و چه بیش از پیش جای تعجب که هر دو از    "ع ل ق " هستند که خلق الانسان من علق!!!! و این  " علق "  چه داستانها دارد ... روزی محمد رسول الله می شود این علق و روزی هر آنچه  دانی و دانم !!!!

از سویی دیگر شنیده ایم که طبق قانون گرانش عام همیشه دو جسم بر هم اثر جاذبه دارند که

F = G m1 m2 /r^2

اما تعلیق زمانی ست که در موقعیتی از فضا قرار بگیری که اثر دو جاذبه هم را خنثی کنند یا اثر جاذبه های موجود به علت بعد مسافت بر شما تاثیر نداشته باشد و تعلق یعنی جاذبه ای تو را ازآن خودش کرده ....

منظر دیگر این است که تو در تعلق مجبوری و در تعلیق آزاد ... شاید لابد ِ ناچار در جاذبه چیزی باشی اما برای تعلیق تویی که انتخاب میکنی ...

اما رابطه ای باید بین این هر دو باشد ...

یعنی میشود هم در تعلیق بود و هم تعلق داشت ؟ یا ختمن یکی هست و یکی نیست ؟

بنابر آن قول معروف که " تنها غیرممکن است که غیرممکن است " حتمن باید باشد ...

بسیار اندیشیده ام در این باب ... جمع این به ظاهر دو ضد در کجا می تواند باشد ؟!!!!

از سویی نقل پیر رندان چه بود که

" غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است " ؟

به گمانم در اینجا سه ساحت هست :

گاهی ست که تعلق داری و در تعلیق نیستی ... مانند آنان که چند صباحی نرد عشق میزنن و بعد از هم دل سیر می شوند و هر که راه خود گیرد و دانی ... نه صادقی و نه آگاه ...

وقتی ست که تعلق داری و در تعلیق هستی ... در تعلق بی اراده ای و به ناچار معلق می شوی انگار ... دل داده ای اما به آنچه که از دست میرود روزی ... صادقی اما آگاه نه ...

آنی ست که تعلق نداری اما در تعلیقی ...

و خوشا به حال او که " آنی "  دارد

و این مقام آنگاه دستآرس من شد که دور از چشمهای تو فهمیدم بی آنکه تعلق مرا در جایی بنشاند ، معلق م در نگاه تو انگار سال ها ... من متلعق به نگاهت نیستم ، بیرونی م اما در عمق نگاه تو جایی ست ، آنجا که بی وزن و خارج از سه گانه ئ حجمیه روبروی خودم می نشینم و فقط ...

تو را می بینم

همین

+تاریخ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 12:2 نویسنده غریبه |


به سفر می اندیشم و اینهمه نگرانی وقتی که پای بیرون می نهی ... چه دردی ست این درد به سفر فرستادن !!!! اینهمه  نگرانی که در چشمها موج میزند و در لحن نمایان است برای چیست ؟

به دوری راه بر میگرددد یا طولانی بودن زمان نبودن ؟

کجای این قصه غم انگیز است نمیدانم ؟!!1

چه دو روز دور میشوی چه دو سال ، چه یک شهر بروی چه یک استان یا حتی کشور ، لحن ِ نگران همانست که بود ...

حالا اگر بتوانی اسم این رفتن را چیزی جز سفر بگذاری ، چه میشود؟

مثلن من که تو را از الانی که با تو خداحافظی می کنم و به سوی خانه میروم تا دو  هفته نمی بینم اما همین که در هکمان شهری هستم که تو هستی کافی ست که لحن مان همان باشد که بود ولی همین که میگویم که فردا میروم به فلان شهر و دو روز دیگر بر میگردم ، تنها دو روز نه دو ماه و دو سال، تنها دو روز  لحن تو تغییر میکند و این خاصیت آوردن اسم سفر است انگار مانند خاصیت سیر که دهان را بو می اندازد ...

 

پی نوشت :

سفر ریاضتی ست که آدمی را به خود برمیگرداند .

آلبر کامو . طاعون

 

اصل نوشت :

ایکاش اسم مرگ را سفر نگذاشته بودند ، همین .

 

+تاریخ شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 10:23 نویسنده غریبه |


به مادر ترزا ی عزیز گفتند بیا بریم راهپیمایی ضد جنگ و این پیرزن مهربان گفت من جاییکه اسم جنگ باشه نیستم ، بگید بریم راهپیمایی حمایت از صلح هستم اما ضد جنگ نه!!!!

من میخواستم ادامه بدم اما نگام کرد که برا بدست آوردن صلح باید جنگید بچه ، باید مبارزه کرد ...

پریدم تو حرفش که باید مبارزه کرد ولی نباید جنگید ...

سری تکون داد و نگاهی از سر ترحم به خیال خوش خیال من انداخت و گفت

تا به حال دعوای کبوترای منادی صلح رو سر یه دون جفت دیدی ؟

جنگ شاخه ئ زیتون رو با آفت باور نداری ؟

 ....

داشت ادامه میداد .. داشت منطقی حرف میزد ... اما به قول فیلسوف بزرگ آلمانی امانوئل کانت ِ یه کمی اخمو : ایمان به چیزی ، جایی در قلب آدمها ست و کاری از دست عقل و منطق براش بر نمیاد ...

حرفی برا گفتن نداشتم ...  باید ساکت میموندم ...اما همچنان ایمانم به صلح هستش و از جنگ بیزارم ...

من برای بدست آوردن صلح مبارزه میکنم اما جنگ هرگز ...

موافقاش دستا بالا

+تاریخ پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 3:8 نویسنده غریبه |


چه بی اندازه محتاجم به فتح سرزمین ِ تن

بکن این دکمه ها را تو ، از این مانتو ، و َ پیراهن

 

سخن گفتن به صد بوسه ، به چشمت ، گونه ها ، بر لب

سرم در دره ئ سینه ، به روی دامن ِ ساتن

 

تب ِ دیدار ِ تو دارم که میلرزاندم دوری

به آغوشی تسلا ده به این دیوانه - دل ، این من

 

عسل یعنی لبان ِ تو ، و َ چشمانت شراب ِ عشق

مدامم مست میدارد دو زلف ِ روشنت ای زن

 

" تو را من دوست میدارم " امان-نامه ست در هجران

دژم دیو ِ فراموشی بمیرد با همین یک فن

 

تو در یاد ِ منی و من ، به یادت خانمان دارم

هوای کوی تو باشد سر و سامان ِ من ، ای من!

 

به یاد ِ روی تو هر شب سحر میگردد این دوری

زمستان بگذرد تا تو بیایی موسم ِ خرمن

 

و روزی می نویسم من برایت با خط ِ بوسه

که با تو فتح شد دیشب تمام ِ سرزمین ِ تن

 

1393/2/29

21:35

رشت

 

پی نوشت :

گل نسبتی ندارد با روی (چشم ) دلفریبت

تو در میان ِ گل ها ، چون گل میان ِ خاری

 

+تاریخ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 14:34 نویسنده غریبه |


ما ز ياران چشم ياري داشتيم

.

.

.

.

.

.

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم ؟؟؟!!!!!

.

.

.

.

.

.

خود!

غلط بود آنچه مي پنداشتيم ...

+تاریخ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 10:12 نویسنده غریبه |


حتما سپيده دم سرخواهد زد

خورشيد باز خواهد گشت

و واژه های ممنوع نيز وزيدن خواهند گرفت.

سید علی صالحی


وقتی خودم سالهاست گریه ام را ندیده ام ، بغضم که معلوم می شود چون آن زمان ست که از پرده برون افتد راز، همه میپرسند چه شده؟!!! ، حتی شاید مضطرب میپرسند این " چه شده " را...

خبر خرابم کرده است و این بغض لعنتی هر چه که سعی میکنم نمی گذارد ادامه ئ کلام دهم، سراسیمه تلفن ش را قطع میکنم و بر اسلوب گذشته آنقدر راه میروم تا بغضم نترکیده ، فرو خورده شود ...

حالا منم و چند سوال بی جواب برای همراهان که که بود و چه شد و از این حرفها ...

خبر را کمابیش می گویم ... سریع میگویم تا مباد بغض خفته بیدار گردد از نو که دیگر نه تاب راه دارم و نه رمق رفتن ...

" دوست ِ تونه ؟ " میپرسند ، همراهان میپرسند ، با نگاهی پرسشگر میپرسند

من ولی تاکنون او را ندیده ام اما از فرط دوست داشتن ِ او که او را دیده دوستش دارم ...

من الان ابری م

باران دارم

رعد و برق درونم را میشنوم

خیس م

همین .

محبت درست نشود جز در میان دو تن که یکی دیگری را گوید:

ای من!

جنید بغدادی


پی نوشت :

بیزارم از آن خدای که به طاعت من از من خشنود می‌شود و به معصیت من از من خشم می‌گیرد پس او خود در بندِ من است تا من چه می‌کنم.

ابوبکر واسطی
خدایا
حاجت از ما اجابت از تو

+تاریخ جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:26 نویسنده غریبه |


جمعه بود
صبح
ساعت 9:30
اولین خبر تو سایت بود
به محض خوندنش شروع کردن به رژه رفتتن ...
اولی ش چشمه نوش بود و بعدی ش راست پنجگاه
تازه دیشب آخر شب ش یه تکنوازی کاخ نیاورانش رو دانلود کرده بودم و کلی ذوق داشتم برا گوش کردنش ... دی وی دی کاملش رو داشتم اما اینکه بزاری تو گوشی و گوش کنی یه چیز دیگه ست
قافله سالار ... به یاد عارف  ... به یاد طاهر زاده ... خموشانه ... بال در بال و رقص کلام سایه و پنجه بی مثالش ... کارش با گروه شیدا و معتمدی و شاه محمدی ... اینها یه عمر زندگی من با کسی بود که اولین بار سه تار رو دست اون دیدم و عاشق سه تار شدم
ذهنم رو خاطره آمل گیر کرد ... افتخار لحظه ای که به احترامش پا شدیم و کف زدیم ... پیرمرد ریش بلند بداخلاق داشت میخندید وقتی برامون دست تکون میداد
یادش بخیر
یکی دیگه از بزرگا سفرش به انتها رسید ... از این ایستگاه پیاده شد و قطارش رو عوض کرد.

الان سر کلاسم اما تمام وجود تو تالار وحدت پشت تابوت استاد محمدرضا لطفی هستش ... اونیکه بدون اون
دگر تار ایران نخواهد داشت لطفی
روحش شاد

بعدن نوشت :
یکی از عزیزانم پدرش خیلی مریضه و دلش خیلی ناآروم ... برای شفای پدرش و آرامش دلش دعا کنین لطفن

+تاریخ دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 18:23 نویسنده غریبه |