X
تبلیغات
پادشاه فصل ها،پاییز

عنوان پستی که نوشته نشد،هرگز

بعضي وقتا يه دکمه ست رو پيراهن ، کت يا هر چيز ديگه که به يک لا يا دو لا نخ بسته ست. شل شده اين دکمه. آويزون به نظر مياد حتي. يا بايد يه شب بشيني حسابي با نخ و سوزن بدوزيش يا اينکه يه وقتي که حواست نيست و بي هوا داري باهاش بازي ميکني کنده ميشه.

 حضرت آقا يا خانوم خداي محترم يا بگير حسابي بدوزش يا اينکه وقتي حواست نيست باهاش بازي نکن لطفن؛ الان ِ زندگي ِ من خيلي شبيه اون يه دکمه ست... خيلي ...

ممنونم

يا شايد آمين...

همين.


پي نوشت:

1- خدايا بهت گفته بودم نزار بيفتم.

گوش ت به دل ما هست؟

2-" بادبادک رو ببين، با اونکه ميدونه به يه نخ بنده ولي بازم با خنده ميرقصه تو آسمون..."

دوستي که اينو گفتي چند تا حالت داره:

اول اينکه از کجا ميدوني داره ميخنده؟مگه تا به حال جاي نابجاي اون بودي؟

آويزون بين يه آسمون ِ بودن ِ خدا و يه زمين که يه دونه خدا کم داره

بودي يه همچين جايي؟

دوم اينکه از کجا ميدوني بادباک خندون تو عاشق همين يه نخ شده يا نشده؟ که اگه شده باشه و هر لحظه تهديد به جدايي بشه حالش اوني نيست که تو گفتي ... اصلن نيست ...

سوم اينکه از کجا ميدوني عاشق آسمون نبوده از اول اين بادباک خندون و الان داره جون ميده تا اين يه نخ رو هم پاره کنه و حسابي بره تو بغل دلبرش؟

3- خدايا خسته نشدي هيچوقت که بفهمي اين بنده ئ بدت داره چي ميکشه... گفته بودم خسته شدم... دارم کم ميارم... ازت خواستم نزاري بيفتم خدا ...

کاش يه کم کفش ما پات بود قادر مطلق متعال

کااااااااااااااااااااااااااااااش


+تاریخ چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 1:7 نویسنده غریبه |


روزگار سخت است
بهار باشد و باران
ولی تو نباشی
سخت است
سخت ...

بی خرد بود از آغاز
نفهمیدم چرا دیگران سمت بوم و قلم و رنگ رفته اند
آن دیگری سمت ساز و آرشه و مضراب
فلانی خطاط شده است حتی
یکی ذغال کار میکند با سفیدی و سیاهی فقط
بعضی ها هم که زده اند به تلفیق و هم دستی به بوم دارند و هم انگشتی به ساز
یا آنکه نگارگر ِ خطاطی شده اند چیره دست
و من بی خرد که دوراندیشی و حزامت به خرج نداده ام
لکن امروزه روزی به هزامت افتاده ام و دست بسته ئ این تقدیر لاکردار ِ بد عنق ِ تاحدی لااقل بیرحم
گفتم " تا حدی " تا از دایره ئ انصاف بیرونم نرانید
بی خردی کردم که سرودن انتخاب کردم و نوشتن را

بر بوم نگارگری آزادی با چرخش قلم و ترکیب رنگ و فراخی بوم
در خطاطی آخر ِ عشقش میشود " سیاه مشق " نویسی که بنویسی و جز نگار ِ دل ربا کس را یارای خواندن نباشد
در ساز که میرقصی و در طربی اندر حزن و این مقام اولیا مقرب ست که گفته اند " فنا فی الخلق الی الله " که همان الی معشوق ست در وصف ما
اما من ِ درمانده چه کنم که اسیر واژه ها هستم
بی واژه عقیمم
و برای دلتنگی واژه ای خلق نشده است .

ما که 32 عدد حرف مبارک داریم اینگونه درمانده ایم تا چه برسد به آنانیکه 28 و 26 و ... دارند و از این روست که زبان شیرین پارسی را زبان عشق خوانده اند انگار
اما بازهم این زبان ِ عشاق پر بیم و هراس
واژه ای به وسعت دلتنگی ندارد
واژه ای به عمق دلتنگی ندارد

دوستان گفتند که ماندارین ( زبان چینی ) نزدیک به هزار حرف الفبا دارد ... باید چینی را بیاموزم تا شاید با آن هزار حرف کلمه ای بسازم برای امروز ِ دلتنگی  م ..
شاید

+تاریخ جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 2:4 نویسنده غریبه |



بهار آمد و من را گل بهاری نیست

بدون قامت سبزت مرا قراری نیست


نبود آنکه مرا دل رباید اندر شهر

که جز دو چشم تو دیگر مرا نگاری نیست


به آبشار طلایی که از سرت جاری ست

طلای عشق مرا جز غمت عیاری نیست


ز دوری رخ ماهت دلم گرفته ولی

به روی مهر ِ من و تو ، نم ِ غباری نیست


تو گفته ای ز کجا آمدم در این وادی؟

مرا بجز غم ِ عشقت دگر تباری نیست


دوباره برف برفت و رسیده فروردین

بهار آمد و بی تو مرا قراری نیست


فقط به یُمن ِ تو آید بهار ِ من ای گل

تویی که بی رخ ِ ماهت مرا بهاری نیست

2/1/1393


پی نوشت :

دوستان عزیز مهربان سال نو مبارک

دل تون آروم

تن تون سلامت

لب تون خندون

با یاد بهترین دوست داشتنی عالم


+تاریخ جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 1:53 نویسنده غریبه |


جغرافيا يعني که مرزي هست

تاريخ را بايد جدا خواندن

مانده دو لب در مرز يک بوسه

بايد لب اين مرزها ماندن


در پيچ و تاب زلف پرچينت

گم کرده ام خود را و حيرانم

ديوانه ئ چشمان خرمايي

آشفته ئ موي پريشانم


سرماي دوري تو آدمکش

گرماي آغوشت تسلايم

هم_سازي جغرافي و تاريخ

اينگونه شد با تو تمنايم


آغوش خود بگشا و در بر گير

هم_مرزي جغرافياي تن

يک پيرهن از من، يکي از تو

مرز ميان قامتت با من

29/12/1392


پی نوشت :

این شعر رو که برای باران تاب عزیزم خوندم یه شعری از خودش رو برام خوند که یادم اومد ترکیب "جغرافیای تن" از کجا تو ذهنم بسته ست پس

با تشکر از باران تاب عزیز

اون شعر رو میتونین تو وبلاگ بید و باران بخونید

+تاریخ جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 1:39 نویسنده غریبه |


دور از لب و آغوشت

سردرگم و گمراهم

ای آتش عشق من

گاهی به برم برکش

من نیز چو ابراهیم

گر در برت آرامم

تو باغ و گلستانم

خواهی شوی ای آتش


+تاریخ جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 13:8 نویسنده غریبه |


نشستيم لب پنجره و زل زديم سمت اونور باغ. داره يه چيزايي ميگه که يادم نمياد.

ميپرم وسط دردودلش که داره بهار مياد.

ميگه گور باباش.

ميگم مگه اونم بابا داره؟پس ننه ش کيه؟

...

ميگم يادش بخير انوقتا که من تابستون رو دوست داشتم تو پاييز رو. دلبر که رفت همه چي معناي تازه اي گرفت جز اين گردش فصول.

ميگه بعضي وقتا ديوونه ميشي آ.

بيچاره نميدونه من هميشه ديوونه م. ديوونه ست خب حاليش نميشه.

ميگم ديوونه چرا؟ ،راست ميگم ديگه. خاصه در بهار. دوباره شروع ميشه وز وز گونجيشکا .

ميخنده که ديوونه جيک جيک.

ميگم خب حالا هرچي.

ميگه دلم تنگ شده.

خنده م ميگيره . ديوونه ست ديگه.

خب اينکه طبيعيه. دل هميشه هي تنگ ميشه هي گشاد ميشه. درسته ديوونه ايم اما بيسواد که نيستيم. به اين تنگ و گشاد شدن مداوم ميگن ضربان يا ذره بان يا يه چيزي شبيه همين. حالا زانوي غم بغل کردي که دلم تنگ ميشه.

نگام ميکنه و ميگه بعضي وقتا ديوونه ميشي آ .

و من ميزنم زير يا بالاي خنده.

ديوونه م ديگه

پي نوشت :

1- بعضي ها رو نميشه زياد نديد. یعنی دیر به دیر دیدشون . بايد زود به زود و زل به زل ديد وگرنه دل آدم که تنگ شد براشون ديگه گشاد نميشه . آیینه ئ ضمیر مفرد غائب

2- راديوچهرآزي ببخش برا اين اقتباس سطح پايين.تمرين بود بهتر ميشم. کم کم

+تاریخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 0:15 نویسنده غریبه |


انسان و فراموشي

اينروزها تو چند سال گذشته بعضي وقتا برام خيلي سخت گذشته.

دو سال پيش اينوقتا بود. دکتر داشت حرف میزد و من کر بودم. چهار سال پيش وقتي همچين موقعيتي رو داشتم تویه داستانم مينوشتم فکر نميکردم اينقد سخت باشه.اينکه فکر ميکني آخرين بهاري هست که مينوني ببيني و تمام فرصتت برا بودن پیش اوناییکه از ته دل دوستشون داری دو ماه بیشتر نیست ... اینکه مرضت هیچ علاجی نداره  و از این حرفا دیگه ...

بگذريم

چند سال قبل ترش همين وقتا بود که يکي بهم بي اعتماد شد، يکي که هر کسي نبود. عزيز بود برام.

بعدشم همين وقتا بود که احسان پر کشيد. يعني مرد. ديونگي شايد به حسابش بيارين که يکي رو نديده اينقد دوست داشته باشه يکي. اونقد برام عزيز بود احسان که از وقتي مرد تا الان سراغ قبرشم نرفتم. اصلن نرفتم بدونم کجا هست. اونوقتيم که زنده بود نپرسيدم اهل کجاست؟چند سالشه؟چقدر پول داره؟ و هزارتا ديگه از اين سوالاي به قول شازده کوچولو بي اهميت که ميشه همون مودبانه ئ مزخرف خودمون.الان ديگه بايد کلي فکر بکنم تا روز دقيقش يادم بياد.

مهدي تو همينوقتا از بودن پيش ما خسته شد. مهدي که امسال سالگردش رو يادم رفت. يعني با تاخير يادم اومد.

ميبينم که گرفتار سرديه خاک شدم.

اما واقعيتش اينه ، اينا هيچ ربطي به خاک نداره. بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم. سهراب توصيه ش فوق العاده واقع گرايانه و منصفانه ست. ماييم که فراموش ميکنيم .

اکثر دوري ها دوستي نمياره بلکه فراموشي مياره. مثل زندگيامون که خيلي از اوناييکه هر روز ازشون خبر ميگرفتيم رو اتفاقي براش نيفته خبري ازشون نميگيريم ميزاريمش به هزار يک حساب ِ بي حساب. به حساب سرشلوغي و گرفتاري و ... . وقتي هم که يه مدت خبر نگيري ديگه روش رو نداري خبر بگيري. اونوقت ميشه که بايد منت بهانه ها رو بکشي تا خبري از کسي بگيري. بهانه ها هم ناز ميکنن. مثه اوناييکه سر جايي نشستن که جاشون نيست. شان اين بهانه ها اونقدي نيست که جاي دلتنگي رو بگيره.

ختم کلام :

وقتي دلتون برا کسي تنگ شد خبرش رو بگيرين. نزارين اين دلتنگي محترم سرخورده بشه و ديگه برا کسي تنگ نشه و شما رو واگذار کنه به همين بهانه هاي بي پدر ِ پدر درآر.

+تاریخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 0:14 نویسنده غریبه |


خداي بزرگ گنده ئ محترم تواناي همه ئ خوبيها يه جا

کم آوردم

خسته شدم

بريدم

ميفهميد فهميده ئ محترم جهاندار

از اينهمه درهاي پشت هم بسته خسته شدم

از اينهمه اميد بيخود براي دويدن سمت درهايي که باز بودنشون فقط شوخي بود خسته شدم

بريدم از اينهمه سعي بين صفا و مروه . پس چي شد اون چشمه ئ زمزم پاي اسماعيل؟ . 

برسون اين چشمه رو. اسماعيل جون بگيره تا بعد دعواي قرباني کردن و نکردنش رو بگيريم

حضرت آقاي خداي همه کاره يه کاري برا ما بکن لطفن

يه کاري که تو شان و منزلت و کرم تو باشه با اينهمه دبدبه و کبکبه ئ خداييت نه به لايقت يه نوکر دون پايه ئ زپرتي مثه من

نزار این اميد بميره که اونوقت ديگه زندگي بي معناست. وقتي زندگي معنايي نداشته باشه انگار هيچ زنده اي وجود نداره و اونوقت شما ميخواي خداي کي باشي؟(يه خورده شازده کوچولو مطالعه شود اون فصلي که پادشاه يه سياره ئ بي سرنشين پادشاه خودش بود)

دست ما رو بگير نزار بيفتيم خدا


+تاریخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 0:7 نویسنده غریبه |


چون آسمان دیدگان تو ، شرم

گشوده بال تر از مرغکان دریایی ست

مرحوم منزوی


لب ِ تو آیه ئ سرخی عجب تماشایی ست

و خرمن ِ سر ِ زلف ِ تو ، رمز ِ مانایی ست

که باد میرود آنجا میان ِ موهایت

و چشمهایت که ساده و

                           زیبا و

                               خرمایی ست

ز چشمهای راز ناک تو آغاز شد همه چیز

که قصه ئ من و عشقت عجب معمایی ست

تمام ِ قصه همینکه کنار ِ من باشی

نگو که ساز و غزل ، زندگی ِ شیدایی (رویایی) ست

خدا کند که نباشم اگر نباشی تو

که قصه ئ من و تو آخرش ، نه رسوایی ست

" تو را من دوست میدارم "  تمام ِ دارایی م

و عطر ِ دامن ِ تو چون گلان ِ صحرایی ست

بیا که خیره شود دیده ام به چشمانت

که پر شراره ترین آتش شناسایی ست

دمی به بوسه نشستن کنار ِ دلبر ِ مست

بهار ِ عمر ِ من و لحظه ئ شکوفایی ست

به رقص ِ سنبله ئ موی روشنت سوگند

که گوشه ئ نگهت از رموز گیرایی ست

لب تو آیه ئ سرخی عجب تماشایی ست

و خرمن ِ سر ِ زلف ِ تو ، رمز ِ مانایی ست

26/11/1392

10:30

پی نوشت :

1- چند وقتی ست به ابهت زندگانی نباتی فکر میکنم . به رمز عاشقانه زیستن . اینکه بی کلامی در حد نطق عاشق شوی . بی لمسی بارور . و با ملایم ترین آهنگ کائنات ، نسیم ، برقصی . و آنچنان طوفان را در آغوش بگیری تا آرام شود .

من در حسرت این زندگانی نباتی هستم انگار ...


2 - آنگاه که از این دنیا چشم فروبستم ، اگر آتشم نزدید ، خاکم کنید و بر بستر ابدی م دو نهال بکارید . میخواهم تا روز بازپسین به تماشا بنشینم معنای واقعی عشق را ...

ور نه خاکسترم سازید و به پای گلی بیفشانیدم تا جزیی از او شوم و تا آنروز ِ پایانی عاشق باشم ...

3- بانو هدیه عزیز ، ببخش کمی با تاخیر اما تولدت مبارک ... دسترسیم به وبلاگ امکان پذیر نبود ... شرمنده

انشاالله هرجا هستی شاد و سلامت و سرزنده باشی

4- سپندارمذ بر همه ئ بانوان این خاک مبارک


+تاریخ جمعه دوم اسفند 1392ساعت 12:51 نویسنده غریبه |


یهو بی سلام علیک میاد تو . میشنی پیشش که یعنی خوش اومدی . میره کنار تر که یعنی ناراحتم . نگاش میکنی که یعنی چرا ؟ بی خودی به آفتاب سر صبّی زل مینه که یعنی نمی فهمی . گردنت رو کج میکنی و شایدم یه کم بغ!!! که یعنی باشه!!! نگات میکنه که یعنی جمع کن لوس بازی آآآ رو ... روت رو برمیگردونی که یعنی قهرم اگه اینطوریه ...

یه انتها برای این داستان :

دستش رو میزاره رو شونه ت که یعنی عصبانی بودم ببخشید . برمیگردی و با یه حالتی نگاش میکنی که یعنی چته؟ ... دستش رو میزنه بهم که یعنی تموم شد ... ابروهات میاد تو هم که یعنی چی؟ کف دست خالی ش رو نشونت میده که یعنی دیگه هیچی برام نمونده ... یعنی که رفتم از دست ... یعنی که بریدم ... یعنی که هزارتا چیز از این بدتر ... بغلش میکنی که یعنی اگه دستت خالیه جات تو بغل من امنه ... گردنش رو قفل میکنه رو شونه ت که یعنی آروووووممممم ... بارون میباره از چشاتون که یعنی نعمت خدا تو راهه ... دعاتون مستجابه


یه پایان دیگه :

یه لگد محکم میخوره به ستون ایوان ( تو از ترس بر میگردی )یعنی من که داغونم ، خراب ترم نکن ... نگاهت هم ترس داره ، هم مهربونی یعنی که غصه ت سر چیه؟ دستاش رو قفل می کنه تو همو میبره بالا سرش که یعنی همه چی آواره زندگی م شده . رو دو تا زانوهات میری پیشش و زل میزنی تو چشاش که مگه من مرده م؟  دست میزاره رو صورتت یعنی که عمرمی ... میخندی یعنی که تو هم ... بر میگرده و شونه هاش تکون میخوره یعنی که دوست داره ... از پشت بغلش میکنی یعنی که دوسش داری ... سرش رو تکون میده یعنی که این ِ تنها کافی نیست ... سرش رو میگیری و می بوسی یعنی که داری اشتباه میکنی ... نیم رخ نگات میکنی یعنی که راضی هستی تو؟  ... بارون میباره بازم یعنی برکت تو راهه

پایان بعدی :

صدایی نمی یاد ... دستی نمی یاد ... هر چی منتظر می مونی اتفاقی نمی افته ... نیم چشمی نگاه میکنی که یعنی منتظرم یه منتی بکشی تا بپرم تو بغلت ... خبری نیست ... سرت رو بر میگردونی که خودت ناز بکشی حالا که اون ناراحته ... چشات گرد میشه ... غصه گلوت رو قرق کرده ... آسمون دلت میگیره ...رفته اما ... بارون می یاد ... زیاد ... اونقدی که تمام محصول ت رو ازت میگیره ... اونقدی که هر چی کاشتی رو له میکنه ... بارون می یاد ... اما نه به اندازه ... نه سر وقت ... نه با اونیکه باید باهاش بیاد ...

پی نوشت :

1- البته با استفاده از تجربه فیلم های جشنواره فجر می تونست همونجا یعنی دقیقا قبل از " یه انتها برای این داستان "  بدون پایان تمام شه ...

2- بارون نعمته اما به شرطی که اونی که باید باشه ، باشه ...

شاید البته ...

+تاریخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 9:15 نویسنده غریبه |